قهرمان ميرزا عين السلطنه

78

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

و الا تير خالى كردند . باد مىآمد دود باروت جلوى حضرت و الا را گرفت نديدند كه افتاد يا نه . پياده‌ها گردش كردند ، در روى زمين افتاده بود . در روى اسب در هوا زدن خيلى مشكل است . از آنجا گذشتيم ، گردش‌كنان مىرفتيم به خيال فره‌ها بوديم كه يك بار در ميان بوته‌ها به قدر پانزده شانزده‌تا فره‌كبك بلند شد . من پياده شدم با ابو القاسم . با پياده‌ها و همه نوكرها هرچه چوب و سنگ در ميان آن بوته‌ها زديم چيزى پيدا نشد ، مگر يكى آن هم رفت . هرچه گردش كرديم پيدا نشد . رفتيم دم رودخانه يك كوهى آنجا است كه اگر هركه پا به آنجا بگذارد از آن بالا سرازير خواهد شد و ريز ريز خواهد شد . در آنجا مىگفتند كه خيلى بز هست . سه پياده را فرستاديم تا ببينند اگر هست ما از پائين بزنيم . آن كوه به نوشتن نمىآيد كه چه كوهى است . از طهران كه بيرون آمديم خيلى كوههاى سختى ديديم اما كوه به اين سختى نديديم . همه سنگهاى يك‌پارچه است و سياه . برق مىزند و در ميان آن سنگهاى بزرگ مثل چوب از آن بالا سرازير است . يك كوه هم در آن ور است . آن هم سخت است اما نه مثل اين . پياده‌ها آنجا رفتند . ناهار را خورديم . بعد از ناهار يك ساعت هم نشستيم چيزى پيدا نشد . سوار شديم زديم در رودخانه . از رودخانه كه بيرون آمديم يك كبك بلند شد رفت جاى ديگر نشست . از آنجا هم رفت ديگر پيدا نشد . سه دفعه به رودخانه زديم تا رسيديم به منزل . چهار ساعت و نيم از دسته گذشته وارد كوچنان شديم . امروز خوب شكارى شد و تماشا هم داشت . همه جا كبك دارد . اما اسب نمىرود . حضرت و الا هم كه نمىتوانند بروند . بعد خوابيدم . چهار به غروب مانده بيدار شدم رفتم يك قدرى گردش . چيزى شكار نشد . يك قدرى مشق كردم . كوچنان خوب جائى است . آن كوه خيلى نقل دارد كه به تعريف برنمىآيد . دو فره‌كبك هم يك نفر رعيت آورد . مال من يكى مرده بود و كبك زنده ناظر داشت . سه فره را پيش آن انداختيم . دست كه توى آن قفس مىكند آن كبك بزرگ تك مىزند . زياده و السلام . قهرمان . « * » يوم شنبه 7 - صبح زود سوار شديم . به طرف تركان‌فيشان روانه شديم . يعقوب شكارچى با مهدى با هاشم همراه بودند . در بين راه شكارى نشد . اين را ننوشتم

--> ( * ) در صفحهء روبروى اين مطلب كه صفحه‌اى سفيد بوده يادداشتى كرده است كه نقل مىشود : امشب كه شب پنجشنبه 15 شهر ربيع الثانى مىباشد در اطاق نارنجستان نشسته‌ام و اين روزنامه را مىخوانم . بقدرى اوقاتم تلخ شد كه به قلم راست نمىآيد . خوشا آن وقتها كه شكار مىرفتم . در روزنامه شكايت كرده‌ام كه سوارى كه تا مصلى باشد مىخواهم آن سوارى نباشد . الان سه ماه است كه تا خانىآباد هم نرفته‌ايم . در طهران مثل مصلى جائى هم نيست . كاشكى آنجا تا مصلى سوار مىشديم . امان امان از دست طهران كه از طوق لعنت هم بدتر است ، خدا نصيب هيچ كس نكند كه پنج ماه در طهران باشد كه آدم عاصى مىشود . ان شاء الله به زودى زود از اين طهران نجات خواهم يافت . چه بنويسم كه شكايت به قلم راست نمىآيد . همين قدر را نوشتم تا بماند . زياده و السلام . قهرمان قاجار سنهء 1303 . امان امان از دست طهران . در آنجا نه‌نه آقا و آقاى تولوى خان و حسن آنجا هستند .